![]() |
![]() |
|
|
تا بحال بغضت را با آب فرو برده ای ؟
تا بحال خشکیده ای در زمان ؟ تا بحال آنسان مرده ای که تمامی گورستانها جوابت کرده باشند ؟ تا بحال رنجت را با قلمت مصلوب کرده ای ؟ تمام اینها بخاطر حرام شدنت بر من ، حلال شد ! کار هرکسی نیست پشت حوصله ی دیروز جان دادن را می گویم اما تو برو ... آسوده باش به همین غروبهای غریب پاییز قسم حرام شدنت را فریاد نمی زنم به هیچ کس هیچ نخواهم گفت امسال پاییز من هم پاییز شد می بینی عشق ؟ این را هم از تو دارم ! به تاریخ 2-7-87 |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 24 مهر1387ساعت 10:0 بعد از ظهر توسط نغمه |
|
|
یکی نوشت انکار
آن دیگری نوشت اثبات یکی گفت خوب دیگری گفت بد ! خلاصه اینکه جنگ اضداد است تا دنیا بوده همین بوده من از جنگ اضداد ، مغلوب بازآمدم تو نوشتی : سکوت من نوشتم : نه ! تو گفتی : سکوت ! من فریاد کشیدم : حرف دارم تو سکوت کردی عاقبت تنها شدم ... حالا از جنگ اضداد ، مغلوب بازآمدم سکوت کن سکوت می کنم یک بغل نا گفته که شاید برای تو تکرار مکررات بود می شود از آنِ ناکجا ! سکوت می کنم اما تو باور نکن " دلخوش به سکوت " شده باشم ! دیگر نه جنگی برجای مانده نه ضدیّتی فسیل واره های ماست تنها در این برهوت نگاه کن چه ها که نکردی ! آخرین نتِ پیش از سکوت را من می نویسم Do به نیت دوستَت دارم ... انکارش کن با Si به علامت سکوت ... با Mi به نشانه ی می روم !
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 4 شهریور1387ساعت 10:57 بعد از ظهر توسط نغمه |
|
|
این روزها ...
به هر طرف نگاه می کنم بیشتر شک می کنم ، که آیا هیچ زمان زنده بوده ام هرگز ؟ امروز در دفتر شعر قدیم به صفحه ای رسیدم که تازه بود ، مثل امروز و حالا و نبودنی که به آن دچارم ! شاید آن روزها می دانستم که روزی به این روزها دچار می شوم ! برای همین اینگونه نوشته بودم :
ما را چه به این سیاه بختی ای یار ؟ دیگر تو بگو کدام دیدار ؟ در ثانیه ام غزل نشاندی آرام به خلوتت کشاندی آخر چه شد از جهان نصیبم ؟ چشمی که نخفته تا سپیده اشکی که دوید بر دو دیده جانی که امید را ندیده ! از دهر ، ندیدنت نصیبم نور نگهت ذکاء و دینم امید نبسته ام بیایی با این همه در غمت اسیرم ... در صبح نبود آشنایی با ماه بگو که کی میایی ؟ دیگر نتوانم از تو دوری باز آ که به سر رسد جدایی باز آ که ....!!! خیلی خوبه که آخرشم نوشتم : ۱۳۸۵-۷-۳ ساعت ۱۰ و ۱ دقیقه شب پاییز ...باز پاییز ! شاید اگه امروز هم قلمم دلمو یاری می کرد و تنهاش نمی گذاشت دوباره همینو می نوشتم ... چقدر بده که تنهام گذاشته و اصلا حرف نمی زنه باهام ! کاش بلد بودم چه طوری می شه مُرد ... |
|
+ نوشته شده در
جمعه 4 مرداد1387ساعت 1:26 بعد از ظهر توسط نغمه |
|
|
گاهی اوقات حس می کنم شدم شبیه یه تیکه سنگ ...! درست عین الان که نه حال صبر هست نه حال عشق ، نه تحمل بغض سرخورده ای که هیچ وقت اشک نشد ، نه سکوت !!! خیلی وقته با وجود کلی فشار نمی نویسم . حس می کنم حرفام انقدر بزرگ و انقدر مهمن که هرچقدر بیان نشن بهتره ! هرکسی مثل خودش فکر می کنه ، منم مثل خودم فکر می کنم ! برای همین امروز وقتی دوباره به یاد نمی شه ها و گذشت و تمام شد! افتادم ، دیگه هیچ فکری نکردم . نه تو نه هیچ کس دیگه ای مقصر نیست ، اصلا اتفاقی هم نیافتاده که بخوایم براش دنبال مقصر بگردیم ، یکی که مثل فرشته ها پیدا بشه و همه چیزو به گردن بگیره ، نه ! احمقانس ... من ، آدم وطن پرستی که همیشه سنگ ایرانو به سینه اش میزد ، به جائی رسیده که حاضره هرچی داره بده فقط از این ممکلت بره ! واقعا چه اتفاقی افتاده ؟ این بی چراغ بودن و ظلمت تا کی؟ آیا نبودن روشنائی توجیه خوبی برای گم کردن راهه ؟ یا هنوزم خواستن توانستنه ؟ کی می تونه این جمله رو بدون غلط بنویسه ؟ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 17 تیر1387ساعت 0:15 قبل از ظهر توسط نغمه |
|
|
"همت مسیرغرب به شرق ،بزرگراه رسالت تا پل سیدخندان و حقانی از ترافیک سنگین ..." احساس می کنم سرم شده یه وزنه ی 1000 کیلویی که دیگه نمی تونم رو بدنم نگهش دارم . مرده شور این اخبار ترافیکُ ببرن که سوار هر ماشینی می شم همش باید بشنفم . تازه برای سوار شدن همین تاکسی مذخرف هم باید 45 دقیقه یه لنگه پا وایسی تا شاید نوبتت بشه ! هرچی باشه تو تاکسی انقدر حق داری که بشینی . وقتایی که اتوبوس یا مترو سواری که باید حسرتِ نشستنُ با خودت به گور ببری ! راننده تاکسی همش غر می زنه ، از سهمیه بندی بنزین گرفته تا ترافیک لعنتی . بغل دستیم که با سر رفته تو گوشی موبایلش ، لابد دوست دخترشه ! خوش به حالش ، با چه چیزایی می تونه خودشو سرگرم کنه و فکر کنه تو شانزه لیزه داره نفس می کشه . ماشین تو ترافیک قفل شده متوقف می شه ، احساس می کنم دارم بالا میارم ، یه کم شیشه رو می دم پائین بلکه حالم عوض شه . اما نه ! بدتر احساس خفگی بهم دست می ده . انگار استخونام دارن از خستگی فریاد می کشن . گوشیم شروع می کنه به زنگ زدن ، چند تا زنگ اول محل نمی دم ، نمی شنفم یا خودمو می زنم به نشنفتن نمی دونم ! اما دس بردار نیس ، کیه ؟ شماره ناآشنا ! قسم خوردم دیگه جواب ندم ! اما ول کن نیس ، جواب می دم : بله ؟ - سلام – بفرمائید ؟ - خوبی ؟ - بفرمائید ، شما ؟ - بابا منم دیگه نمی شناسی ؟ - اسمتون ؟ - دنیا رو ببین دیگه اسممم فراموش کرده ! – گفتم کی هستی با کی کار داری ؟ - با تو عزیزم چرا انقدر خشنی آخه ؟ - مرتیکه عوضی یه بار دیگه زنگ بزنی پدرتو در می آرم فهمیدی ؟- ای بابا حالا چرا ....قطع می کنم ، با خودم می گم آخه تو که نمی تونی دهنتو ببندی و زود از کوره در نری بیخود می کنی شماره نا آشنا جواب می دی ! دوباره گوشیو پرت می کنم ته کیفم . تو کیفمو یه نگاه می ندازم یه کتاب نمایشنامه اون ته هست . درش میارم شروع می کنم به خوندن .اما انقدر خستم که حتی حال خوندن همین کتاب مورد علاقمم ندارم ! ... بعد از چند ساعت ترافیک و کلی خستگی می رسم خونه . خونه همون خونس ، زمین همون زمین ، آسمونم همون ...نه ، انگاری آسمون، آسمونِ دیروز نیست . می رم سر یخچال و یه شیشه آب برمی دارم و تا ته سر می کشم . انگار بازم تشنمه ! چی شده ، نکنه واقعا آسمون ،آسمونِ دیروز نیست ؟ پس چی ؟ زمین زیر پام شکر خدا هنوز سفته ! اما یه احساس مسخره ، یه خستگی بی سر و ته ، قدیما خیلی بهتر بود هیچ وقت با 13 ساعت کار و کلاس و دانشگاه خسته نمی شدم ، کاش می دونستم این دردِ لعنتی چیه افتاده به جونم ؟ از صبح که چشم باز می کنی همش این دیالوگا تکرار می شه بین تو با چند تا دوست یا شایدم صرفا هم کلاسی !" توام اینجوری شدی ؟ این روزا بی انگیزگی سر تا پامو تسخیر کرده ، همش دلم می خواد زود همه چی تموم شه برم خونه رو تختم بیافتم ، بیا از فردا یه جور دیگه باشیم ، بریم کتابخونه تحقیقای پایان ترمو انجام بدیم ؟ یا نه فردا یه سر بریم تئاتر شهر ببینیم کار جدید چی اومده ، این بود همه ی اون چیزی که از خودمون انتظار داشتیم ؟ دیدی دکتر ... چی می گفت ؟ می گفت اگه روزی یک کتاب به جز درسات بتونی تموم کنی تا آخر این دوره می شی علامه ! واقعا می شه ؟ آخه از صبح تا شب ...نه بابا مگه الان مسئولیتت جز درس و پژوهش چیه ؟؟؟؟" از این دست حرفا ! یه مشت فکر ، یه مشت ... الان که دارم اینارو می نویسم به این فکر می کنم کار دیگه ای ندارم ؟ احتمالا یه کوه، کار انجام نشده دارم نمی دونم چرا نمی رم سراغشون ! آینده ، همیشه روشن نیست ، گاهی تاریکه ، گاهی به جای رویا تبدیل می شه به کابوس ، خاصه وقتی احساس کنی یه گم شده داری !!! گُم شده ......................................................................................... فهمیدم یکی از دلتنگیام بخاطر چیه ، دلم برای دوربینم تنگ شده ، چرا انقدر باهام غریبه شده نمی دونم ، چرا نمی رم عکاسی ؟ شاید بازم انگیزه ! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 29 اردیبهشت1387ساعت 9:20 بعد از ظهر توسط نغمه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
به بیان موضوعی می اندیشم که قابل بیان نیست ، چه کسالت بار است ، شنیدن آنچه را که می دانی ...
|
|
RSS
|